بخوان، خدای را بخوان

 

استاد شجریان و ارکستر ملی - کنسرت چهلستون اصفهان

 

بخوان، خدای را بخوان

گره گشای را بخوان

 

مگر نوای مرغ حق ثمری بخشد

به ما صفای عالم دگری بخشد

 

برآور ای نشان حق ز دل آوازی

مگر که بر دعای ما اثری بخشد

 

چو هم در این سکوت شب تویی ز شب نخفتگان

که حق عیان نمی‌شود به چشم خواب رفتگان

 

مگر به هم‌نواییم دهی ز خود رهاییم

بخوان در این سکوت شب به درگه خداییم

 

با نام حق، آتش را در جانم افکندی

از جان مگو آتش در ایمانم افکندی

 

ای آسمان چو سوز آوازم بشنیدی

خورشید و مهتاب را در دامانم افکندی

 

بخوان، خدای را بخوان

گره گشای را بخوان

 

 

ارکستر ملی ایران
کنسرت چهلستون اصفهان

 

آهنگساز: استاد علی تجویدی
آواز: استاد محمد رضا شجریان
رهبر ارکستر: استاد فرهاد فخرالدینی
اشعار: بیژن ترقی، جواد آذر، فریدون مشیری
با حضور علی تجویدی، بیژن ترقی و فریدون مشیری

 

معرفي آلبوم ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ

معرفي آلبوم ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ

همايون شجريان

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﻏﻤﮕﺴﺎﺭ

ﻛﻼﻡ: ﺍﻣﻴﺮﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ (ﻩ. ﺍﻟﻒ. ﺳﺎﻳﻪ)

 

چه غريب ماندي اي دل نه غمي نه غمگساري

 نه به ا نتظار ياري، نه ز يار ا نتظاري

غم اگر به كوه گويم، بگريزد و بريزد

 كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري

سحرم كشيده خنجر كه چرا شبت نكشته است

 تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم

 منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﻏﺮﻳﺒﺎﻧﻪ

ﻛﻼﻡ: ﺍﻣﻴﺮﻫﻮﺷﻨﮓ ﺍﺑﺘﻬﺎﺝ (ﻩ. ﺍﻟﻒ. ﺳﺎﻳﻪ)

 

بگرديد بگرديد، در اين خانه بگرديد

 در اين خانه غريبم، غريبانه بگرديد

يكي مرغ چمن بود، كه جفت دل من بود

 جهان لانه او نيست، پي لانه بگرديد

نسيم نفس دوست، به من خورد و چه خوشبو است

 همين جا همين جا، همه خانه بگرديد

چه شيرين و چه خوش بوست، كجا همره او

 پي آن گل خوشبو، چو پروانه بگرديم

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻏﻢ

ﻛﻼﻡ: ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﻲ

 

اي سينه امشب از غمش، فرياد كن فرياد كن

 وي ديدهات در ماتمش، بيداد كن بيداد كن

اي پنجه بردر سينه را، دل را از او بيرون بكش

 اين صيد در خون غرقه را، آزاد كن آزاد كن

اي عشق، غمگين خاطرم، بر دل بيفكن آذرخش

 ويرانه ام را از كرم، آباد كن آباد كن

آزرده ام خواهي چرا، آخر شبي از در درآ

 اين عاشق دل خسته را، دلشاد كن، دلشاد كن

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺳﻨﮕﺪﻝ

ﻛﻼﻡ: ﺳﻬﻴﻠﻲ ﺧﻮﺍﻧﺴﺎﺭﻱ

 

سنگدلا چرا دگر، جور و جفا نمي كني

 جور و جفا بكن اگر، مهر و وفا نمي كني

زخم دگر بزن به دل، مرهم اگر نمي نهي

 درد دگر بده اگر، خسته دوا نمي كني

عهد هرآنچه مي كني وعده به هركه مي دهي

 عهد ز ياد مي بري، وعده وفا نمي كني

تير غمم زدي به جان، تا كه به خون نشانيم

 هرچه كني بكن بتا، زآنكه خطا نمي كني

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻲ

ﻛﻼﻡ: ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮﻱ

 

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

 شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو كيستي كه من از موج هر تبسم

 تو بسان قايق سرگشته روي گردابم

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه

 چه كرد با من آن نگاه شيرين آه

تو دوردست اميدي و پاي من خسته است

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه

 مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه

چه آرزوي محالي است زيستن با تو

 مرا همين بگذارند يك سخن با تو

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺑﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ

ﻛﻼﻡ: ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻨﺰﻭﻱ

 

شب كه مي رسد از كناره ها گريه مي كنم با ستاره ها

واي اگر شبي ز آستين جان بر نياورم دست چار هها

همچو خامشان بسته ام زبان حرف من بخوان از اشار هها

ما ز اسب و اصل افتاده ايم ما پياده ايم اي سواره ها

اي لهيب غم آتشم مزن خرمنم مسوز از شراره ها

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺩﺷﺖ بي ﺤﺎﺻﻞ

ﻛﻼﻡ: ﺣﺴﻴﻦ ﻣﻨﺰﻭﻱ

 

عقيم دشت بي حاصل دلم واي نسيم دره باطل دلم واي

خراب خسته از پا نشسته دلم وا دل، دلم وا دل، دلم واي

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ گريبان غمت را مي زند چنگ

صبوري كو كه چون ديوانه مردم بكوبم چون سبويش بر سر سنگ

دلم خون و دلم خون و دلم خون از اين دنياي دون دنياي وارون

كمك كن تا زنيم از مكمن عشق به اردوي غم عالم شبيخون

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮ

ﻛﻼﻡ: ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮﻱ

 

تو كه بالا بلند و نازنيني تو كه شيرين لب و عشق آفريني

چنين بامهرباني خواندنت چيست بدين نا مهرباني راندنت چيست

دل من تاب تنهايي ندارد دل عاشق شكيبايي ندارد

معرفي آلبوم نقش خيال

معرفي آلبوم نقش خيال

 دستگاه : نوا

همايون شجريان

 

‫ﺁﻭﺍﺯ: ﻧﻘﺶ ﺧﻴﺎﻝ

كلام: ﺳﻌﺪﻱ

 

وه كه جدا نمي شود نقش تو از خيال من

تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من

ناله زير و زار من زارتر است هر زمان

بس كه به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من

نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو

دست نماي خلق شد قامت چون هلال من

پرتو نور روي تو هر نفسي به هر كسي

مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من

خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين كند

هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من

ديده زبان حال من بر تو گشاد رحم كن

چون كه اثر نمي كند در تو زبان قال من

بر گذري و ننگري بازنگر كه بگذرد

فقر من و غناي تو جور تو احتمال من

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا

كآه تو تيره ميكند آينه جمال من

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺗﻮﺑﻪ ﺷﻜﻦ

ﻛﻼﻡ: ﻣﻮﻻﻧﺎ

 

از اين تنگين قفس جانا پريدي وزين زندان طراران رهيدي

ز روي آينه گل دور كردي در آيينه بديدي آنچ ديدي

خبرها ميشنيدي زير و بالا بر آن بالا ببين آنچ شنيدي

چو آب و گل به آب و گل سپردي قماش روح بر گردون كشيدي

ز گردشهاي جسماني بجستي به گردشهاي روحاني رسيدي

گزين كن هرچه ميخواهي و بستان چو ما را بر همه عالم گزيدي

دگر باره شه ساقي رسيدي مرا در حلقه مستان كشيدي

دگر باره شكستي توبه ها را به جامي پرده ها را بردريدي

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ ﺩﻭﺍﻱ ﺩﻝ

ﻛﻼﻡ: ﻣﻮﻻﻧﺎ

 

‫ دلي كز تو سوزد چه باشد دوايش چو تشنه تو باشد كه باشد سقايش

چو بيمار گردد به بازار گردد دكان تو جويد لب قندخايش

تويي باغ و گلشن تويي روز روشن مكن دل چون آهن مران از لقايش

به درد و به زاري به اندوه و خواري عجب چند داري برون سرايش

مها از سر او چو تو سايه بردي چه سود و چه راحت ز سايه همايش

چو يك دم نبيند جمال و جلالت بگيرد ملالي ز جان و ز جايش

جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بي زباني بگويد ثنايش

جواهر كه بخشد كف بحر خويش فزايش كه بخشد رخ جان فزايش

جهان سايه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنايش

منم مهره تو فتاده ز دستت از اين طاس غربت بيا درربايش

بگيرم ادب را ببندم دو لب را كه تا راز گويد لب دلگشايش

 

                                                                                                                                          ‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺳﻮﺍﺭﺍﻥ

ﻛﻼﻡ: ﻣﻮﻻﻧﺎ

 

تيز دوم تيز دوم تا به سواران برسم

نيست شوم نيست شوم تا بر جانان برسم

خوش شده ام خوش شدهام پاره آتش شده ام

خانه بسوزم بروم تا به بيابان برسم

خاك شوم خاك شوم تا ز تو سرسبز شوم

آب شوم سجده كنان تا به گلستان برسم

چونك فتادم ز فلك ذره صفت لرزانم

ايمن و بيلرز شوم چونك به پايان برسم

چرخ بود جاي شرف خاك بود جاي تلف

باز رهم زين دو خطر چون بر سلطان برسم

عالم اين خاك و هوا گوهر كفر است وفنا

در دل كفر آمدهام تا كه به ايمان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سكه زر تا كه به ميزان برسم

رحمت حق آب بود جز كه به پستي نرود

خاكي و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم

هيچ طبيبي ندهد بي مرضي حب و دوا

من همگي درد شوم تا كه به درمان برسم

 

‫ﺁﻭﺍﺯ: ﮔﻨﺎﻩ ﻋﺸﻖ

ﻛﻼﻡ: ﺳﻌﺪﻱ

 

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست

روا بود که چنین بی‌حساب دل ببری

مکن که مظلمه خلق را جزایی هست

توانگران را عیبی نباشد ار وقتی

نظر کنند که در کوی ما گدایی هست

به کام دشمن و بیگانه رفت چندین روز

ز دوستان نشنیدم که آشنایی هست

کسی نماند که بر درد من نبخشاید

کسی نگفت که بیرون از این دوایی هست

هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی

از این طرف که منم همچنان صفایی هست

به دود آتش ماخولیا دماغ بسوخت

هنوز جهل مصور که کیمیایی هست

به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید

و گر به کام رسد همچنان رجایی هست

به جان دوست که در اعتقاد سعدی نیست

که در جهان بجز از کوی دوست جایی هست

معرفي آلبوم شوق دوست

  معرفي آلبوم شوق دوست

دستگاه : سه گاه

همايون شجريان

ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺩﻟﺸﺪﻩ

ﻛﻼﻡ: ﻣﺤﻤﺪﺟﻮﺍﺩ ﺿﺮﺍﺑﻴﺎﻥ

 

 

ﺍﻱ ﭘﻨﺎﻩ ﺑﻲﭘﻨﺎﻫﺎﻥ

‫ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻟﺸﺪﻩ ﺭﻭﻱ ﻣﮕﺮﺩﺍﻥ

ﺑﺮ ﺩﻝ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﻴﻔﺸﺎﻥ

‫ﺍﻱ ﻓﺮﻭﻍ ﺷﺎﻡ ﺗﺎﺭﻡ

ﻣﻲﮔﺮﻳﺰﻱ ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﻡ

ﺩﺭ ﺧﺰﺍﻧﻢ ﺑﻴﺎ ﺍﻱ ﺑﻬﺎﺭم

ﻋﻬﺪ ﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻲ ﻭ ﺷﻜﺴﺘﻲ

ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﺭﻓﺘﻲ ﻭ ﮔﺴﺴﺘﻲ

ﺍﺯ ﭼﻪ ﻳﺎﺭﺍ ﺍﻱ ﻧﮕﺎﺭﺍ

ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩ ﭼﺸﻢ ﻣﺴﺘﺖ

‫ﺍﻳﻦ ﺩﻝ ﭘﺮﻳﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ

‫ﺭﻓﺘﻲ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺑﺸﻜﺴﺘﻲ

ﺑﺎ ﺭﻗﻴﺐ ﻣﻦ ﺑﻨﺸﺴﺘﻲ

‫ﺩﺭ ﺗﻮ ﺩﻟﺴﺘﺎﻧﻢ ﺍﺛﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺩﮔﺮ ﻓﻐﺎﻧﻢ

‫ﺍﺯ ﻏﻤﺖ ﺭﻭﺍﻥ ﺷﺪ ﺳﺮﺷﻚ ﻣﺎﺗﻢ ﺯ ﺩﻳﺪﮔﺎﻧﻢ

‫ﺁﻩ ﭼﻪ ﻛﺮﺩﻩﺍﻡ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﭽﻨﻴﻦ ﻣﺮﺍﺑﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﻲﻛﺸﺎﻧﻲ

ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺟﺰ ﻧﻴﻤﻪ ﺟﺎﻧﻲ

‫ﺁﻩ ﭼﻪ ﺑﻲﻗﺮﺍﺭﻡ

ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﺍﻣﻴﺪ ﺟﺎﻥ ﺯ ﺣﺎﻝ ﺯﺍﺭﻡ

‫ﺍﺯ ﭼﻪ ﻳﺎﺭﺍ ﺍﻱ ﺩﻝ ﺁﺭﺍ

                            

 

‫ﺁﻭﺍﺯ: ﺷﻮﻕ ﺩﻭﺳﺖ

ﻛﻼﻡ: ﺳﻌﺪﻱ

 

اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست

مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست

اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش

خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست

میان عیب و هنر پیش دوستان کریم

تفاوتی نکند چون نظر به عین رضاست

عنایتی که تو را بود اگر مبدل شد

خلل پذیر نباشد ارادتی که مراست

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن

که هر چه دوست پسندد به جای دوست رواست

اگر عداوت و جنگست در میان عرب

میان لیلی و مجنون محبتست و صفاست

هزار دشمنی افتد به قول بدگویان

میان عاشق و معشوق دوستی برجاست

غلام قامت آن لعبت قباپوشم

که در محبت رویش هزار جامه قباست

نمی‌توانم بی او نشست یک ساعت

چرا که از سر جان بر نمی‌توانم خاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقی

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست

و گر کنند ملامت نه بر من تنهاست

هر آدمی که چنین شخص دلستان بیند

ضرورتست که گوید به سرو ماند راست

به روی خوبان گفتی نظر خطا باشد

خطا نباشد دیگر مگو چنین که خطاست

خوشست با غم هجران دوست سعدی را

که گر چه رنج به جان می‌رسد امید دواست

بلا و زحمت امروز بر دل درویش

از آن خوشست که امید رحمت فرداست

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺑﺨﺖ ﺳﺮﻛﺶ

ﻛﻼﻡ: ﺣﺎﻓﻆ

 

عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانه ورد سحرگاه

 

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﻣﺴﺖ ﻧﮕﺎﻩ

ﻛﻼﻡ: ﻣﺤﻤﺪﺟﻮﺍﺩ ﺿﺮﺍﺑﻴﺎﻥ

 

 

ﻟﺐ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺗﻮ، ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ، ﺑﺮﺩﻩ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﺍﺭﻡ

ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻲﻧﻮﺍ ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻢ ﺟﻔﺎ ﺩﮔﺮ ﻣﻜﻦ ﻳﺎﺭﻡ

‫ﺍﻱ ﮔﻞ ﺍﺭﻏﻮﺍﻥ، ﻫﻤﭽﻮ ﺳﺮﻭ ﭼﻤﺎﻥ، ﺍﻱ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺗﺎﺭ ﻣﻦ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ

ﺑﺖ ﭼﻴﻦ ﻭ ﺧﺘﻦ، ﺭﻭﺡ ﻭ ﺟﺎﻧﻲ ﺑﻪ ﺗﻦ، ﺩﻝ ﻣﻲﺭﺑﺎﻳﻲ

‫ﺁﺗﺶ ﺯﺩﻩﺍﻱ ﺑﺮ ﺩﻝ، ﻭﺍﻱ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻩ ﺍﺯ ﺩﻝ

‫ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲ ﺗﻮ ﺷﺪﻩ ﺑﻴﺤﺎﺻﻞ، ﺩﻝ ﺷﺪﻩ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﭼﻪ ﻛﻨﻢ ﺑﺎ ﺩﻝ

ﻣﺴﺘﻢ ﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ، ﺯﺍﻥ ﭼﺸﻢ ﺳﻴﺎﻩ ﺗﻮ

ﻫﻤﻪ ﺩﻡ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ ﺗﻮ ، ﺻﻨﻤﺎ ﺳﺮﮔﺸﺘﺔ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ

ﺍﺯ ﻋﺸﻘﺖ ﺁﺭﺍﻡ ﺟﺎﻥ، ﺷﺪﻩﺍﻡ ﺷﻴﺪﺍﻱ ﺯﻣﺎﻥ

ﻣﻦ ﺯ ﺳﻮﺩﺍﻱ ﻭﺻﻞ ﺗﻮ، ﮔﺸﺘﻪﺍﻡ ﺭﺳﻮﺍﻱ ﺟﻬﺎﻥ

ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻢ ﺍﺧﺘﻴﺎﺭ، ﺑﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺻﺒﺮ ﻭ ﻗﺮﺍﺭ

‫ﺩﺭ ﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﻣﻦ، ﻣﻪ ﻭ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻱ ﺍﻱ ﻧﮕﺎﺭ

 

 

‫ﺁﻭﺍﺯ: ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺩﻝ

 ﻛﻼﻡ: ﺭﻫﻲ ﻣﻌﻴﺮﻱ

 

ﻫﻤﭽﻮ ﻧﻲ ﻣﻲﻧﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺳﻮﺩﺍﻱ ﺩﻝ

‫ﺁﺗﺸﻲ ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺟﺎﻱ ﺩﻝ

‫ﻣﻦ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺩﺍﻍ ﭘﻴﺪﺍ ﺳﺎﺧﺘﻢ

ﺳﻮﺧﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﻍ ﻧﺎﭘﻴﺪﺍﻱ ﺩﻝ

ﻫﻤﭽﻮ ﻣﻮﺟﻢ ﻳﻚ ﻧﻔﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻴﺴﺖ

 ﺑﺲ ﻛﻪ ﻃﻮﻓﺎﻧﺰﺍ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺩﻝ

ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﺮﻳﺰﺩ ﻭﺍﻱ ﻣﻦ

ﻏﻢ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﮔﺮﻳﺰﺩ ﻭﺍﻱ ﺩﻝ

ﻣﺎ ﺯ ﺭﺳﻮﺍﻳﻲ ﺑﻠﻨﺪ ﺁﻭﺍﺯﻩﺍﻳﻢ

ﻧﺎﻡﻭﺭ ﺷﺪ ﻫﺮ ﻛﻪ ﺷﺪ ﺭﺳﻮﺍﻱ ﺩﻝ

ﮔﻨﺞ ﻣﺆﻣﻦ ﺧﺮﻣﻦ ﺳﻴﻢ ﻭ ﺯﺭ ﺍﺳﺖ

ﮔﻨﺞ ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻮﻫﺮ ﻳﻜﺘﺎﻱ ﺩﻝ

 ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﺷﻚ ﻧﻮﻣﻴﺪﻱ ﺭﻫﻲ

ﺧﻨﺪﻡ ﺍﺯ ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭﻱﻫﺎﻱ دل

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﺑﺖ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ

ﻛﻼﻡ: ﻣﺤﻤﺪﺟﻮﺍﺩ ﺿﺮﺍﺑﻴﺎﻥ

 

ﻧﺎﺯﻧﻴﻦ ﺍﻱ ﺳﻤﻦ، ﺍﻱ ﮔﻞ ﻫﺮ ﭼﻤﻦ، ﺷﻤﻊ ﻫﺮ ﺍﻧﺠﻤﻦ

ﺍﻱ ﺑﺖ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ، ﻣﻪ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺯﺑﺎﻥ، ﺩﻟﺒﺮ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ

ﻧﻈﺮﻱ ﺑﺮ ﺍﻳﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﺍﺭﺕ ﻓﻜﻦ

ﺑﻴﺶ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺁﺗﺶ ﺑﺮ ﺩﻝ ﺯﺍﺭﻡ ﻧﺰﻥ

ﺍﺯ ﻏﻢ ﻫﺠﺮ ﻳﺎﺭ، ﺷﺪﻩﺍﻡ ﺑﻲﻗﺮﺍﺭ، ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ

‫ﺍﻱ ﻧﺴﻴﻢ ﺳﺤﺮ، ﺗﻮ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺧﺒﺮ، ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﻲ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ

ﭘﻴﺶ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺍﻱ ﺻﻨﻢ ﮔﻠﻌﺰﺍﺭ

ﻣﻦ ﺑﻲﻣﺎﻳﻪ ﺟﻠﻮﻩ ﻛﻨﻢ ﻫﻤﭽﻮ ﺧﺎﺭ

ﻛﺸﺘﻪ ﻣﺮﺍ ﺭﻭﻱ ﺗﻮ ﻭﺍﻥ ﺧﻢ ﺍﺑﺮﻭﻱ ﺗﻮ

 ﻣﻦ ﺍﺳﻴﺮﻡ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﻠﻘﺔ ﮔﻴﺴﻮﻱ ﺗﻮ

‫ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﺳﻴﺎﻩ ﺗﻮ ﻧﻈﺮ ﻛﺮﺩﻡ

‫ﺑﻬﺮ ﺻﺪ ﺗﻴﺮ ﻏﻤﺖ ﺳﻴﻨﻪ ﺳﭙﺮ ﻛﺮﺩﻡ

ﻧﺎﺯﻧﻴﻨﺎ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺭﻭﺍﻥ ﻣﻨﻲ

ﺳﺮ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺖ ﻧﻬﻢ ﮔﺮ ﻣﮋﻩ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺯﻧﻲ

 ‫ﺑﻬﺮ ﺗﻮ ﺟﺎﻥ ﺑﻴﻔﺸﺎﻧﻢ، ﺍﻱ ﺟﺎﻥ ﺟﺎﻧﺎﻧﻢ

معرفي آلبوم ناشكيبا

معرفي آلبوم ناشكيبا

دستگاه : شور  و دشتي

همايون شجريان

 

ﺗﺼﻨﻴﻒ:  چه دانستم

ﻛﻼﻡ: مولانا

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

آواز: ناشكيبا

كلام: سعدي

 

 

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را

علاج درد مشتاقان طبیت عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل

بباید چاره‌ای کردن کنون آن ناشکیبا را

مرا سودای بت‌رویان نبودی پیش ازین در سر

ولیکن تا تو را دیدم گزیدم راه سودا را

مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی

وگرنه بی‌شما قدری ندارد دین و دنیا را

چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که از دوری

برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را

بیا تا یک زمان امروز خوش باشیم در خلوت

که در عالم نمی‌داند کسی احوال فردا را

سخن شیرین همی گویی به رغم دشمنان سعدی

ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را؟

 

 

تصنيف: مي عشق

كلام: حافظ

 

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

 

 

آواز: زهر شيرين

كلام: فريدون مشيري

 

 

‫ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻦ ﺯﻫﺮ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﺍﻱ ﻋﺸﻖ

‫ﻛﻪ ﻧﺎﻣﻲ ﺧﻮﺷﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺖ ﻧﺪﺍﻧﻢ

ﻭ ﮔﺮ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﻧﮕﻲ ﺗﺎﺯﻩ ﮔﻴﺮﻱ

‫ﺑﻪ ﻏﻴﺮ ﺍﺯ ﺯﻫﺮ ﺷﻴﺮﻳﻨﺖ ﻧﺨﻮﺍﻧﻢ

‫ﺗﻮ ﺯﻫﺮﻱ ﺯﻫﺮ ﮔﺮﻡ ﺳﻴﻨﻪﺳﻮﺯﻱ

ﺗﻮ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﻛﻪ ﺷﻮﺭ ﻫﺴﺘﻲ ﺍﺯ ﺗﻮﺳﺖ

ﺷﺮﺍﺏ ﺟﺎﻡ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺟﺎﻥ ﺭﺍ

ﻧﺸﺎﻁ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﻏﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﻣﺴﺘﻲ ﺍﺯ ﺗﻮﺳﺖ

ﺑﻪ ﺁﺳﺎﻧﻲ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩﻱ

ﺩﺭﻭﻥ ﻛﻮﺭﺓ ﻏﻢ ﺁﺯﻣﻮﺩﻱ

ﺩﻟﺖ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﻲﺍﻡ ﺳﻮﺧﺖ

ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ ﮔﺸﻮﺩﻱ

ﺑﺴﻲ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﮔﻴﺮ

ﻛﻪ ﻧﻴﺮﻧﮓ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﺎﺩﻭ ﺍﺳﺖ

‫ﻭﻟﻲ ﻣﺎ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﺘﻴﻢ ﻭ ﺩﻳﺪﻳﻢ

ﻛﻪ ﺍﻭ ﺯﻫﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﻮﺷﺪﺍﺭﻭ ﺍﺳﺖ

ﭼﻪ ﻏﻢ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﺍﻳﻦ ﺯﻫﺮ ﺗﺐ ﺁﻟﻮﺩ

‫ﺗﻨﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺪﺍﺋﻲ ﻣﻲﮔﺪﺍﺯﺩ

‫ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺎﺩﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻣﺔ ﻣﺮﮒ

ﻏﻤﻲ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻣﻲﻧﻮﺍﺯﺩ

‫ﺍﮔﺮ ﻣﺮﮔﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﻣﺮﺩﻱ ﻧﮕﻴﺮﺩ

‫ﻣﺮﺍ ﻣﻬﺮ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻲ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﮔﺮ ﻋﻤﺮﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﻛﺎﻣﻲ ﺳﺮﺁﻳﺪ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﺮﮔﻢ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ

 

 

آواز: داغ دوستي

كلام: سعدي

 

 

تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم

مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم

من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی

داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم

میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من

ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم

حاصل عمر صرف شد در طلب وصال تو

با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم

باد به دست آرزو در طلب هوای دل

گر نکند معاونت دور زمان مقبلم

لایق بندگی نیم بی هنری و قیمتی

ور تو قبول می‌کنی با همه نقص فاضلم

مثل تو را به خون من ور بکشی به باطلم

کس نکند مطالبت زان که غلام قاتلم

کشتی من که در میان آب گرفت و غرق شد

گر بود استخوان برد باد صبا به ساحلم

سرو برفت و بوستان از نظرم به جملگی

می‌نرود صنوبری بیخ گرفته در دلم

فکرت من کجا رسد در طلب وصال تو

این همه یاد می‌رود وز تو هنوز غافلم

لشکر عشق سعدیا غارت عقل می‌کند

تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقلم

 

 

تصنيف: آرام جان

كلام: مولانا

 

 

ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم

تو کعبه‌ای هر جا روم قصد مقامت می کنم

هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری

شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم

گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم

گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم

گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم

ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم

دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست

زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم

ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو

ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم

من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم

من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم

در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو

این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم

ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را

هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم

ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر

بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم

گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف

یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم

گر سال‌ها ره می روی چون مهره‌ای در دست من

چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم

ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من

جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم

معرفي آلبوم نسيم وصل

معرفي آلبوم نسيم وصل

دستگاه : همايون

همايون شجريان



ﺗﺼﻨﻴﻒ هواي گريه

 ﻛﻼﻡ: ﺳﻴﻤﻴﻦ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﻲ

 

‫ﻧﺒﺴﺘﻪﺍﻡ ﺑﻪ ﻛﺲ ﺩﻝ ﻧﺒﺴﺘﻪ ﻛﺲ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﻝ

ﭼﻮ ﺗﺨﺘﻪﭘﺎﺭﻩ ﺑﺮ ﻣﻮﺝ ﺭﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﺭﻫﺎ ﻣﻦ

‫ ‫ﺯ ﻣﻦ ﻫﺮﺁﻧﻜﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺩ ﭼﻮ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ

ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺮﺁﻧﻜﻪ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺟﺪﺍ ﺟﺪﺍ ﻣﻦ  

‫ ‫ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺳﻮﻳﻲ ﻧﻪ ﺑﺎﺩﻩ ﺩﺭ ﺳﺒﻮﻳﻲ

ﻛﻪ ﺗﺮ ﻛﻨﻢ ﮔﻠﻮﻳﻲ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﻦ         

‫ ‫ﺳﺘﺎﺭﻩﻫﺎ ﻧﻬﻔﺘﻢ ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺍﺑﺮﻱ

ﺩﻟﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻮﺍﻱ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ

 

 

‫ﺁﻭﺍﺯ نسيم سحر

 ﻛﻼﻡ: ﺳﻌﺪﻱ

 

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست

که راحت دل رنجور بی‌قرار منست

به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر

گرش به خواب ببینم که در کنار منست

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد

به جان مضایقه با دوستان نه کار منست

حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز

ولیک درخور امکان و اقتدار منست

نه اختیار منست این معاملت لیکن

رضای دوست مقدم بر اختیار منست

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من

که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت

دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست

و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ خانه سودا

ﻛﻼﻡ: ﻣﻮﻻﻧﺎ

 

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست

آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین

چند رود سوی ثریا دلم

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ عشق از كجا

ﻛﻼﻡ: ﻣﻮﻻﻧﺎ

 

‫‫ﺍﻱ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ، ﺍﻱ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ

ﺍﻱ ﻣﻄﺮﺑﺎﻥ، ﺍﻱ ﻣﻄﺮﺑﺎﻥ، ﺑﺮ ﺩﻑ ﺯﻧﻴﺪ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻣﻦ

‫ ‫ﺍﻱ ﺑﻴﺪﻻﻥ، ﺍﻱ ﺑﻴﺪﻻﻥ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ

ﻣﻦ ﺑﻲﺩﻟﻢ، ﻣﻦ ﺑﻲﺩﻟﻢ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ، ﻋﺸﻖ ﺍﺯ ﻛﺠﺎ

‫ ‫ﮔﺸﺘﻢ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭ ﻏﻤﺖ، ﺣﻴﺮﺍﻥ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻏﻤﺖ، ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﻛﺎﺭ ﻏﻤﺖ

ﻋﺸﻖ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ، ﺗﺎ ﺧﻮﺍﻥ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺑﺪﮔﻤﺎﻥ، ﻋﺸﻖ ﺍﺳﺖ ﺑﻼﻱ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ حاصل عمر

ﻛﻼﻡ: ﺭﻫﻲ ﻣﻌﻴﺮﻱ

 

‫ ‫ﺑﺲ ﻛﻪ ﺟﻔﺎ ﺯ ﺧﺎﺭ ﻭ ﮔﻞ ﺩﻳﺪ ﺩﻝ ﺭﻣﻴﺪﻩﺍﻡ

ﻫﻤﭽﻮ ﻧﺴﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﭼﻤﻦ ﭘﺎﻱ ﺑﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪﻩﺍﻡ

‫ ‫ﺷﻤﻊ ﻃﺮﺏ ﺯ ﺑﺨﺖ ﻣﺎ ﺁﺗﺶ ﺧﺎﻧﻪﺳﻮﺯ ﺷﺪ

ﮔﺸﺖ ﺑﻼﻱ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﺮﻳﺪﻩﺍﻡ

‫ ‫ﺣﺎﺻﻞ ﺩﻭﺭ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺻﺤﺒﺖ ﺁﺷﻨﺎ ﺑﻮﺩ

ﺗﺎ ﺗﻮ ﺯ ﻣﻦ ﺑﺮﻳﺪﻩﺍﻱ ﻣﻦ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﻳﺪﻩﺍﻡ

‫ ‫ﺗﺎ ﺑﻪ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﺑﺪﻱ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻝ

ﺭﻓﺘﻲ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮ ﺁﺭﻣﻴﺪﻩﺍﻡ

‫‫ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ ﺳﺮ ﻛﻨﺪ ﻻﻟﻪ ﺯ ﺧﺎﻙ ﻣﻦ ﺑﺮﻭﻥ

ﺍﻱ ﮔﻞ ﺗﺎﺯﻩ ﻳﺎﺩ ﻛﻦ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺩﺍﻍﺩﻳﺪﻩﺍﻡ

‫ ‫ﺗﺎ ﺗﻮ ﻣﺮﺍﺩ ﻣﻦ ﺩﻫﻲ ﻛﺸﺘﻪ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻕ ﺗﻮ

ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﻣﻦ ﺭﺳﻲ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺳﻴﺪﻩﺍﻡ

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ دفتر دل

ﻛﻼﻡ: ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮﻱ

 

‫ﻣﺮﺍ ﻋﻤﺮﻱ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﻛﺸﺎﻧﺪﻱ

‫‫ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻣﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﻧﺸﺎﻧﺪﻱ

‫ﺭﺑﻮﺩﻱ ﺩﻓﺘﺮ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻭ ﺍﻓﺴﻮﺱ

 ﻛﻪ ﺳﻄﺮﻱ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻓﺘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﻱ

‫ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺩﻝ ﺑﺮ ﻣﻨﺖ ﺳﻮﺧﺖ

ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ ﺳﺮﺷﻜﻲ ﻫﻢ ﻓﺸﺎﻧﺪﻱ                  

‫ ‫ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻭﻟﻲ ﺁﺧﺮ ﻧﮕﻔﺘﻲ

ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﻪ ﺍﻣﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﺎﻧﺪﻱ

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ سكوت

ﻛﻼﻡ: ﻓﺮﻳﺪﻭﻥ ﻣﺸﻴﺮﻱ

 

‫ ‫ﺩﻻ ﺷﺒﻬﺎ ﻧﻤﻲﻧﺎﻟﻲ ﺑﻪ ﺯﺍﺭﻱ

ﺳﺮ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﻴﻦ ﻣﻲﮔﺬﺍﺭﻱ

ﺗﻮ ﺻﺎﺣﺐﺩﺭﺩﻱ ﻧﺎﻟﻪ ﺳﺮ ﻛﻦ

ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺑﻲﺩﺭﺩﻱ ﻧﺪﺍﺭﻱ

‫ ‫ﺑﻨﺎﻝ ﺍﻱ ﺩﻝ ﻛﻪ ﺭﻧﺠﺖ ﺷﺎﺩﻣﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ

ﺑﻤﻴﺮ ﺍﻱ ﺩﻝ ﻛﻪ ﻣﺮﮔﺖ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻲ ﺍﺳﺖ

ﺩﻟﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭﺩ ﺧﻴﺰﺩ

ﺑﺴﻮﺯﺩ، ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﺩ، ﺍﺷﻚ ﺭﻳﺰﺩ

‫ﻣﺒﺎﺩ ﺁﻥ ﺩﻡ ﻛﻪ ﭼﻨﮓ ﻧﻐﻤﻪﺳﺎﺯﺕ

 ﺯ ﺩﺭﺩﻱ ﺑﺮ ﻧﻴﺎﻧﮕﻴﺰﺩ ﻧﻮﺍﻳﻲ

ﻣﺒﺎﺩ ﺁﻥ ﺩﻡ ﻛﻪ ﻋﻮﺩ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺕ

ﻧﺴﻮﺯﺩ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﻱ ﺁﺷﻨﺎﻳﻲ 

 

 

‫ﺗﺼﻨﻴﻒ: ﻧﺴﻴﻢ ﻭﺻﻞ

ﻛﻼﻡ: ﺭﻫﻲ ﻣﻌﻴﺮﻱ

 

‫ﻧﺴﻴﻢ ﻭﺻﻞ ﺑﻪ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﺎﻥ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ

 ﺑﻬﺎﺭ ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺑﺮﮒ ﺧﺰﺍﻥ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ

‫ﺑﻪ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﻮﺧﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﺍﻍ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺧﻮﻳﺶ

ﻓﺮﺍﻕ ﻭ ﻭﺻﻞ ﺗﻮ ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ

‫‫ﺯ ﻓﻴﺾ ﺍﺑﺮ ﭼﻪ ﺣﺎﺻﻞ ﮔﻴﺎﻩ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺭﺍ

ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩﺟﺎﻡ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ